تبليغاتX
//--> ژونو


ژونو

اي تو! اي كه بوي ماه مي دهي

حقیقت دارد
 تو را دوست دارم
در این باران
می‌خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته باشی
 من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران
می‌خواستم
می‌خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در اینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 11:42 توسط بهناز| |



اگر شعر های من زیباست
دلیلش آن است
که تو زیبایی
حالا هی بیا و بگو
چنین و چنان است
اصلا مهم نیست
تو چند ساله باشی
من هم سن و سال تو هستم
مهم نیست خانه ات کجا باشد
برای یافتنت کافی ست
چشمهایم را ببندم...

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 9:14 توسط بهناز| |



هرچه بیشتر می گریزم

به تو نزدیکتر می شوم

هر چه رو برمی گردانم

تو را بیشتر می بینم

جزیره ای هستم

در آب های شیدایی

از همه سو

به تو محدودم.

هزار و یک آینه

تصویرت را می چرخانند

از تو آغاز می شوم

در تو پایان می گیرم

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 14:23 توسط بهناز| |

باران باشد

تو باشی

یک خیابان بی انتها باشد ....

به دنیا می گویم .... خداحافظ !

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 10:18 توسط بهناز| |